شاهدخت سرزمین ابدیت

 می روم خسته و افسرده و زار 

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا میبرم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه ی امید محال

میبرم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد ، می رقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم ، خنده به لب ، خونین دل

 

 

......
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
نوشته شده در ٢۳ تیر ۱۳۸٦ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |